چــرا، غربی ها سالها تلاش می كنند و خودرو طراحی می كنند، ولی ما آنرا، با حذف تعدادی از امکانات و تجهیزات جانبی، ساده میسازیم و می فروشیم؟!
چــرا، غربی ها به قانون احترام می گذارند، ولی ما از قانون می گریزیم؟!
چــرا، در غرب هنگامی كه مدارس تعطیل میشوند دانش آموزان ناراحت می شوند، اما در ایران دانش آموزان از شادی كیف هایشان را به هوا پرت می كنند؟!
چــرا، غربی ها به دانشگاه می روند تا دانش بیاموزند، ولی ما میرویم كه مدرك بگیریم؟!
چــرا، غربی ها كارها را به شیوه علمی انجام میدهند، اما ما به شیوه استاد كاری و كدخدا منشی؟!
چــرا، در ایران فارغ التحصیلان مدیریت و علوم سیاسی غالبا بیكارند، اما در عوض سیاستمداران و مدیران " كشور همه پزشك، مهندس، روحانی و یا بنحوی كارشناسان رشته های دیگرند؟!
برگرفته شده از وبلاگ توحيد
ادامه مطلب...
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت..
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
5 دلار
برگرفته شده از وبلاگ توحید
می خواهم فقط بنویسم اما نمی دانم از چه بنویسم و از که .
می خواستم کمی از دکتر شریعتی بنویسم منصرف شدم. زیرا اصلا هرگز من او را نمی شناسم.حتی ذره ای ... . در پست های قبلیم هم که او را از شخصیت های موردعلاقه ام نامیده بودم دروغ گفتم. زیرا چگونه ممکن است که کسی را نشناسی در حالی که به او علاقه مند باشی. در این خیالم اگر روزی از ما بپرسند از شریعتی چه می دانید خوب شاید همه از او صحبت کنند و ادعای طرفداری و شناختن او را داشته باشد. خوب بگذار یکی مثل من عاشق هم او را نشناسد مگر چه عیبی دارد...
همه شده ایم مصرف کننده ی شریعتی برای خود . آن هم مصرف کردن او نه برای استفاده بلکه برای ...
چند ماه دیگر امتحان جامع علوم پایه دارم ولی اصلا باکم هم نیست . نمی دانم چرا ؟ هنوز درس های این ترم را هم شروع نکرده ام.
از این همه ریا و دروغ خسته شدم چه ریاکاری های خودم و چه دیگران . چقدر الکی خندیدن و ناراحت بودن ! این همه دروغ برای چه؟!
می
خواهم در هر موردی راست بگویم . همین که هستم
هستم
. خودم باشم برای خودم نه کس دیگری برای
دیگران.
راستی این روزها چند جمله یا درس بکر نیز از استادم آموخته ام که می خواهم به آن ها عمل کنم:
1) در زندگی روزمره آنچه بر خلاف میل ماست در واقع اراده خداست. پس با اراده خدا جدال نکنیم . و از حق خود تماما بگذریم و حق خود را به مخالفان دهیم. در واقع مانع را دور بزنیم. نه اینکه با آن جنگ کنیم. شاید حقی برتر برای ما باشدو این از بزدلی و گذشتن از حق خود نیست بلکه دفاع از آن است. ( استاد)
2) مطمئن ترین راه خداشناسی این است که یک خواسته دنیوی و کاملا مادی را از خدا بخواهیم و بر این خواسته خود اصرار ورزیم و صبور باشیم و اینگونه از خدای خود بخواهیم که اگر واقعا همه جا وجود دارد و هست و قادر است خواسته ما را برآورده کند بدون اینکه بگوید مثلا چون این خواسته به نفع تو نیست برایت برآورده نکردم . اگر قادر است علتی را که سبب به نفع من نبودن می شود برطرف کند تا خواسته من به نفع من باشد اگر هست و اگر می تواند...
مثلا اگر از خدا یک ماشین می خواهم نگوید چون قرار است که با این ماشین در جاده چالوس تصادف کنی و بمیری ، این ماشین را به تو نمی دهم بلکه ماشین را به من بدهد ولی نگذارد که در جاده چالوس یا هر جای دیگری تصادف کنم اگر می تواند.
البته یک قول به خودمان بدهیم که اگر خواسته ما را برآورده کرد واقعا عاشقش شویم. و البته اگر ما به خودمان قول مردانه دهیم ولی این زمانه چیزی که پیدا نمی شود مرد است !! ولی من که روی قول خودم هستم.یعنی باید باشم . به امتحانش می ارزد.
3) گفتم مرد یاد یکی دیگه از چیزهایی که می خوام عمل کنم افتادم. " چون به سراغ زن می روی تازیانه را فراموش نکن" به قول نیچه ( این جمله نیاز به تفسیر دارد)
4) در هر صورتی راست بگویم . و چقدر سخت است .
5) مواظب شکم و زیر شکم خود باشم.
6) در هر موردی خدا برایم کافی باشد . و چه سخت است حتی سخت تر از قهرمانی در مردان آهنین!
اگر درست یادم باشد قرآن چنین می گوید: " اگر بخواهند تو را فریب دهند خدای برای تو کافی است همانطور که تاکنون با یاری خدا و مومنان تورا تقویت کردیم."
7) و چند مورد دیگر...
الان دیگر صبح شده است و من تمام شب بیدار بودم . و می خواندم و می نوشتم. بعدا از استادم بیشتر برایتان می نویسم.
خدا تنها داشته ی نداشته های من است . اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست .
دکتر علی شریعتی
می بخشید اگه نمی تونم درست و حسابی آپ کنم .
تو امتحانای میان ترمم. اولیش فیزیولوژی دومیش هم انگل شناسی. خدا سومیش رو به خیر کنه .![]()
![]()
![]()
![]()
این دوتا تموم شد
یه آپ می ذارم دهنتون آب بیفته..![]()
![]()
![]()
عرش از تب و تاب رنگ قرمز خالی است .
آبی است تمام آسمان ای گل من
شاید که خدای ما هم استقلالی است
براساس تحقيقات جديد، تسلط انسان به دو زبان
در مقابل افزايش سن و به هنگام پيري از مغز محافظت مي کند.
دانشمندان کانادايي در تازه ترين تحقيقات خود دريافته اند: افرادي که از کودکي به
دو زبان تکلم مي کنند در مقايسه با اشخاصي که تنها يک زبان مي دانند کمتر دچار ضعف
قواي مغزي مي شوند.
مطالعات قبلي بر روي کودکان نشان مي داد: دو زبانه بودن مي تواند بر خلاقيت و مهارت انسان در حل مسائل بيفزايد اما تاثير
توانايي در تکلم به دو زبان تا کنون ناشناخته بود.
بررسي اخير بر روي 150 بزرگسال که نيمي از آنها دو زبانه و نيمي ديگر يک زبانه
بودند نشان داده است: سرعت واکنش افراد دو زبانه که بيش از 60 سال داشتند کمتر از
افراد جوانتر يک زبانه نبود.
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنكبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم ميميرند
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم
دانشجوي دانشگاه صنعتي = بينوايان
بقیشم در ادامه مطلب..
ادامه مطلب...

به نقل از كتاب خاطرات مهندس ايرج حسابي
در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دكتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت كنند. آقاي دكتر خودشان كارتهاي دعوت را طراحي مي كنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر كه زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي كنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي كند. دكتر مي گفت: " براي همه كارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاكيد كردم كه سازش را هم با خود بياورد.
همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يك شمع به شمع هاي روشن اضافه كردم و براي انيشتين توضيح دادم كه ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي كنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه كردم. به هر حال بعد از يك سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست كه با دميدن و خاموش كردن شمع ها جشن را شروع كنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري كرده اند. براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم كه زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش كند يا روشن نگه دارد."
آقاي دكتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ كند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت: " وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يك تمدن 10هزارساله چيست. ما براي كريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي كنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در كنار خيابان گل و سبزه روييده است."
بالاخره آقاي دكتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي كنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير مي كنند. به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي كه در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي كنند و كوك ويلون انيشتين را عوض مي كنند و يك آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دكتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يك فلسفه، يك طرز تفكر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دكتر مي خواهند كه قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه كه عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين كه چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز كرد و گفت" دقيقا من هم همين را برداشت كردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند.
آقاي دكتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيك را كه نام آنها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يك تكه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد كه اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش. ماهي با "م" به نشانه ي جنبش، آينه با "آ" به نشانه ي يكرنگي، شمع با "ش" به نشانه ي فروغ زندگي و ... همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني كه دنيا هنوز اين حرفها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراك اين مفاهيم عميق را درك مي كردند.
بعد يك كاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يك نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دكتر براي مهمانان توضيح مي دهند كه اين كاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي كره ي زمين است و اين بيانگر تعليق كره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود. از او مي پرسند كه چه اتفاقي افتاده؟ مي گويد : "ما در مملكت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم كه وقتي اين حرف را زد كليسا او را به مرگ محكوم كرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما كجا و علم ما كجا؟!"
خيلي جالب است كه آدم به بهانه ي نوروز، فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي كند.
نمی دونم تو این ایام عید شبکه های سیما رو می بینید یا شبکه های ماهواره رو .
البت اگه شبکه های سیما رو می دیدید حتما متوجه شده اید که امسال نسبت به پارسال افت کرده بود و اون نشاط لازم عید ایرونی رو نداشت . گفتم نظرم رو راجع به سریال های عید بگم . خوشحال می شم نظر شما رو هم بدونم .
شبکه 1 : نسبت به پارسال ( پیامک از دیار باقی )خیلی پس رفت کرده بود . یه فیلمی بود که مهران رجبی تو چند تا نقش بازی می کرد . من که چند با تا شبکه یک رو میزدم سریع عوضش کردم . فکر کنم مهران رجبی یه نقش مکمل باشه یعنی تنهایی نمی تونه موفق باشه . باید کنار چند تا چهره ی طنزی ایفای نقش کنه .
شبکه 2 : ماه عسل : نمونه کامل یک فیلم ایرانی از نوع هندی بود . همه چیز دقیقا اون جوری بود که اتفاق می افته که یک خانم خانه دار فوق العاده احساساتی ایرانی عاشق خیالاتی دلش می خواد . مشکل بیماری زنبورا که حل شد . شیرین ( دختر منصور ) که به امیر رسید . اون شیرین ( مخترع الکتریسیته ) هم که به خواستش رسید . خان بابا هم که بعد از 120 سال صحیح و سالمه و تازه اول چلچلیشه !!! دکتر که به شیوا رسید . دزدام که به خواستشون نرسیدند. رفاقت امیر و دوستش هم که به هم نخورد . پولام که به صاحب اصلیش رسید . منصورم که عاشق سادگی امیر شد . کلا همه به یه نون ونوایی رسیدند .
همه چیز به بهترین صورتش اتفاق می افته . خوشبختانه هیچکسم بی شوهر نموند !!!
البت بنده مخالف این همه شادی و شور و شعف !! ( عیده دیگه ! ) نیستم . ولی به هر حال فیلم هم باید فیلم باشه .
شبکه 3 : مهران که حرف نداره . هر سال پخته تراز سال قبل . واقعا که امسال گل کاشت . خیلی عالی بود و حرف نداشت . تازه مبحث ممیزی دستشو بسته . حالا فکر کن مهران هیچ محدودیتی نداشته باشه !!!! وای ..............
وضعیت فوتبالمون رو که خوب نشون داد . اون وضع خبرنگارا و روزنامه نگارا و بوقچی ها و دست های پشت پرده !
شبکه 5: عید امسال رو هم که بنده زیاد دنبال نکردم.
نکته : بنده مجبور بودم این فیلم رو ببینم ! ( از زور بیکاری و نداشتن جرات عوض کردن کانال !! ) متوجه هستین که .......
پس از اینکه ما پست قبلی رو گذاشتیم بعضی دوستان! به ما بعد از باخت تیم ملی این چنین اس ام اس دادند : .............شخصیت مورد علاقتو ببرم !! ( جای خالی رو خودتون حدس بزنید! )
در جواب این بعضی دوستان! و البت دیگر کسانی که اون پست را می خوانند ( چون ممکنه نظر شما هم با اون بعضی دوستان ! یکی باشه . به خاطر همین جوابیه رو توی وب گذاشتم و گرنه جواب اون بعضی دوستان ! رو حسابی دادم !!!!!!! ) باید بگویم که درسته تیم ملی مون باخته و سرمربی هم برکنار شده ولی این از ارزش های علی دایی کم نمی کنه . فوتبال مارو تو دنیا با علی دایی می شناسن ، در مراسم قرعه کشی جام جهانی آقای دایی در کنار دیگر بزرگای جهان برای قرعه کشی دعوت می شه ، آقای گل جهانه ، به بهترین تیم های باشگاهی دنیا مثل چلسی و .... گل زده ، پرافتخار ترین بازیکن ایران از ابتدا تا اکنون ( از علی کریمی هم بیشتر ! ) ، حتی تمام مادربزرگای ما ایشون رو می شناسند و ....
دیگه چی می خوای ؟؟؟؟!!! این اولا بود دوما اینکه من علی دایی رو به خاطر پشتکارش دوستش دارم و ایشون یک الگوی تمام عیار برای من محسوب نمی شه همون طور که دکتر شریعتی رو به خاطر روشنفکریش ( در عین دینداریش ) ، کوروش رو به خاطر مهربانیش و قانون مداریش ( در عین قدرت مطلق بودنش ) ، سهراب رو به خاطر شعر روح نوازش ( یه کمی هم همشهری بودن ! )
و بیل گیتس رو به خاطر نبوغ اقتصادیش دوست دارم . فقط همین .....
برای صعود تیم ملی به جام جهانی هم دعا کنید .
1 ) دکتر شریعتی
2 ) کوروش بزرگ
3 ) سهراب سپهری
4 ) بیل گیتس
5 ) علی دایی
سعی می کنم از اینان برایتان بنویسم.
سلام. نمی دانم بازی های فوتبال امروز را دیدید یا نه. نمی خواهم از بازی های امروز بگویم فقط می خواهم توجه شما را به نکته ای جلب کنم.
در بازی اول مقابل استقلال و الجزیره ( شروع ساعت 15) در حالی که استقلال بازی را در حضور حدود شصت هزار تماشاگر مساوی کرده بود و این تساوی به سود تیم میهمان یعنی الجزیره امارات بود ، دروازه بان و بازیکنان این تیم ( الجزیره ) مدام به سبب وقت تلف کردن خود را زمین می انداختند.و حرص ما را درمی آوردند و البت گزارشگر بازی را که مدام این عرب ها را کنایه می زد که چرا حرفه ای نیستند، چرا فرپلی بازی نمی کنند ، چرا این اتفاقات در اروپا نمی افتد و .......
گذشت و شب شد و بازی سپاهان و التفاق عربستان راس30 /20 شروع شد . اواخر نیمه اول بود که با سانتر احسان حاج صفی و ضربه سر رسول خطیبی سپاهان به گل رسید. نیمه تمام شد. نیمه دوم شروع شد. همان اوایل نیمه بود که وقت تلف کردن های سپاهانی هاشروع شد . ابتدا نوبت رحمان احمدی دروازه بان سپاهان بود که پس از وقت تلف کردن های مکرر اولین کارت زرد را از داور دریافت کرد. پس از آن رسول خطیبی در یک پرتاب اوت پس از اتلاف وقت دومین کارت زرد را دریافت کرد و همین جور ادامه یافت تا گل تساوی و سپس گل دوم را سپاهان دریافت کرد.
داشتم به این فکر می کردم آنجا که به نفعمان است خودمان همه کار می کنیم و به هیچ چیز کار نداریم ولی آنجا که به ضررمان است آنها غیر حرفه ای ، ناجوانمرد ، عدم رعایت فرپلی ، عقب مانده و....می شوند. ( تعصب بیجا تا کی !!!)
نشسته ایم در لاک خودمان و برای خودمان خواب و خیال می بافیم. عرب ها را کشوری عقب مانده ، کوچک ، وابسته ، غیر مستقل ، مصرف کننده ی نفت و ..... می دانیم و آنها را پس از پایان نفتشان تمام شده تصور می کنیم. و خودمان را کشوری ثروتمند ، متمدن ، حرفه ای ، با فرهنگ ، پیشرفته ، آزاد و عدم وابستگی به نفت می دانیم. و این درصورتی است که از بسیاری لحاظ گوی سبقت را از ما ربوده اند . و در حال سرمایه گذاری در زیرساخت های کشور خود هستند. و از لحاظ رفاهی نیز پیشرفت قابل توجهی داشته اند.
البت بنده به عنوان یک ایرانی منکر این خواسته و آرزوها برای خودمان نیستم ولی باید بدانیم که برای تحقق این ها باید در عمل نشان دهیم و جایگاهمان در منطقه و جهان با واقع بینی بنگریم.
به امید روزی که از خواب خرگوشی در آییم و برای تحقق تصوراتمان گامی به جلو ( و نه خیالی خوش ) برداریم.......
قطاري که به مقصد خدا مي رفت لختي در ايستگاه دنيا توقف
کرد. و پيامبر رو به جهان کرد و گفت : مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟کيست
که رنج و عشق را توآمان بخواهد ؟
کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرنها گذشت اما از بي شمار ادميان جز اندکي بر ان قطار سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود .در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد
.قطار مي گذشت و سبک مي شد . زيرا سبکي قانون خداست .
قطاري که به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند اما اينجا ايستگاه اخر نيست .
مسافراني که پياده شدند بهشتي شدند .
اما اندکي باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .ان گاه خدا رو به
مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما راز من همين بود . ان که مرا مي خواهد در
ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و ان هنگام که قطار به ايستگاه اخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري و نه
پيامبري........
می بخشید اگه تکراری بود.هرچی باخودم کلنجار رفتم نتونستم ازش صرف نظرکنم.
دخترها:
1- توي ماهيتابه روغن ميريزن
2- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
3- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
4- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن
پسرها:
1- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
2- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
4- توي ماهيتابه روغن ميريزن
5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
7- چند تا فحش ميدن
8- دنبال كبريت ميگردن
9- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!)
11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
12- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك
ميكنن
13- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
14- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
15- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
17- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
18- دنبال نمكدون ميگردن
19- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
23- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
24- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
29- سريع برميگردن توي آشپزخونه
30- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل
ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
38- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
این مطالب توسط آقای کامران آزادبخت به دست بنده رسیده است.
سلام. داشتم درایو F هاردم رو می گشتم ببینم چیا توش به درد بخوره و چیا به درد نخور تا یه کمی از حجمش رو کم کنم. یهو نیگام به فایلی خورد که نامش بود : The Woman . هیز شدم ببینم توش چیه ! وقتی بازش کردم یادم اومد که قبلا اونو دیدم ولی یادم رفته بود !! ( یه جور فایل پاورپوینتی با موسیقی ) وقتی اونو دوباره خوندم یه جورایی بهم الهام شد که اونو برای شما وبلاگی ها هم بذارم تا بخونیدش چون هم با ارزشند و هم انتهاش نوشته شده بود: « این فایل را به دیگردوستانتان هم بدهید.»
البت خوندن مطالبش با موسیقی خودش مزه ای دیگه داشت. این مطالب توسط آقای محمد کارکن ترجمه شده ویکی از دوستام اونو بهم داده. البت اگه متن زبان اصلی رو هم خواستین اونو تو نظرات مطرح کنید.
The Woman ( زن )
وقتی خدا زن را آفرید ، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.
یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد ، چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟!
خداوند فرمود : آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او به کار ببرم اطلاع دارید ؟
او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک ، با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی . او آنها را باید برای تولید انواع غذاها به کار ببرد ، او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد ، آغوشش را برای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید . او باید تمام این کارها را با دو دست خود انجام دهد.
فرشته تحت تاثیر قرار گرفت. فقط با دو دستش......این غیر ممکن است ! و آیا این یک مدل استاندارد است ؟ اینهمه کار برای یک روز...... تا فردا صبر کن و آنوقت او را کامل کن.
خدا فرمود : این کار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است کامل خواهم کرد.
وقتی که ناخوش است از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند.
فرشته نزدیک آمد و زن را لمس کرد. اما ای خدا او را بسیار لطیف آفریدی.
برای بقیش بیا تو ادامه مطلب....
ادامه مطلب...
بعضی از دانشمندان در عین حال که عالمند، جاهلند. چون عاقل نیستند. کشته جهلند و علم آنان به حالشان نافع نیست. کسی که علم را برای مقامهای دنیا، جلب توجه و احترام مردم و یا برخورداری از زرق و برق بیشتر طلب کند، خود را ارزان می فروشد. او عالم است ولی عاقل نیست!![]()
حالا خودمونیم شما عالمید یا عاقل. بابا خدا مثل ما آدمها دنبال ارزونی نیست اون دوست داره بنده هاشو گرون بخره. پس هر چی گرونتر بفروشید بهتر نگران تورم هم نباشید![]()
این مطالب از کتاب مبادی اخلاق تالیف آیت الله جواذی آملی بود. حالا هرکی سرش درد میکنه و میخاد از این مطالب فلسفی بیشتر بدونه نسخه الکترونیکیشو(برای موبایل) میتونه از اینجا دانلود کنه.۲۹۱ کیلو بایته!
چند هفته پیش داشتم مجله موفقیت را تورق می زدم ( نه می خواندم ) که به جمله خیلی زیبا و پر مغزی برخوردم. که ذهن مرا پس از تحسین آن سخت درگیر خود کرد و یک سری مسایل روزمره و همچنین رفتار برخی از استادانم را جلوی چشمانم تداعی کرد.
این جمله قشنگ که یادم نیست از کدوم آقا یا خانوم است این بود :
انسان های بزرگ به خودشان سخت می گیرند و انسان های کوچک به دیگران....
تداعی بنده : پس از دقت نظر در رفتار برخی از استادان دانشگاه دریافتم که این جمله در موارد زیادی ( و نه همه موارد ) بر آنها صدق می کند. مثلا استادانی داریم که از نظر علمی آنچنان تحفه ای نیستند و بار علمی آنان در حد متوسط روبه پایین است ( البت باید بگویم که به هر حال نباید از یاد برد که آنها استاد هستند و من شاگرد قصد هیچ گونه توهینی به آنان را نداشته و ندارم) ولی امتحاناتی که از دانشجو می گیرند در حد PHD است و یا کلاس هایشان بی روح و خشک و کسل کننده و حتی در بعضی موارد اجازه ورود و خروج هم نداریم. ( حتی برای رفع حاجت )
و درعوض استادانی که چندین کتاب ترجمه و تالیف کرده اند و تحصیلات خود را نیز در دانشگاه های معروف جهانی گذرانده اند و از نظر بار علمی تاپ هستند و مقاله هایشان نیز در ژورنال های معتبر به چاپ می رسد ولی امتحاناتی متعادل و معقول می گیرند و کلاس هایشان نیز پر از روح و جذاب وبا طراوت و مفرح است. متکلم وحده نیستند و مدام این دانشجو است که سخن می راند و ذهنش را در گیر می کند. هر آن که اراده کنی بیرون می روی و می آیی. حضور غیاب هم که ندارند ولی باز هم کلاس هایشان مملو از دانشجو است. مثلا درس فیزیولوژی ( دکترالیاسی ) و انگل شناسی ( فقط دکتر اطهری ) بنده از این نمونه اند که شخصا نیامدن بنده در این کلاس ها خسرانی بس بزرگ است. ( با وجود اینکه کلاس های این بزرگواران بعد از صرف ناهار می باشد و به قول بچه ها گفتنی چرت بعد ناهار!! ) و در مقابل کلاس هایی که آمدن سر کلاس همانا و هدررفتن وقت همانا.......
البت ناگفته نماند که همیشه این طور نیست. استادانی هم پیدا می شوند که با وجود بار علمی بالا متاسفانه در انتقال اطلاعات دچار مشکلند و باز سرکلاس آمدن همانا و وقت هدر کردن همانا.......
نتیجه : این تداعی به خاطر نقد اساتید به نوشتار تبدیل نشده بلکه به خاطر بهینه سازی عملکرد من و توست. اگر روزی در آینده در این اجتماع مسولیتی داشتی یا علاقه به تدریس ( از جمله خودم ) داری به جای اینکه به دیگران سخت بگیری تا کارشان را درست انجام دهند به خودت زحمت بده و خودت را قوی کن تا موضوعت را آنچنان پربار و جذاب و زیبا جلوه دهی که مخاطبانت با علاقه مندی و شیفتگی هرچه بیشتر به سمت وسوی تو بیایند که سر کلاس آمدن همانا و محظوظ شدن همانا........


